باز هم؟؟؟؟؟؟
بدون عنوان
بدون عنوان
خیلی وقته چیزی ننوشتم. اخه چیزی ندارم که بنویسم. زندگی کاملا روزمره. اینم که نوشتن نداره که مثلا امروز بیدار شدمممممممم ناهار خوردم . شام خوردم خوابیدم. ههههه عجب اتفاقای مهمی. هههههه فردا میشم یک عدد عمه . ایشالا به سلامتی به دنیا بیاد و دختر سالم و صالحی برای پدر و مادرش باشه . خودمم که چند روز دیگه وقت دکتر دارم. ایشالا همه چی خوب باشه. خوب اصلا حال ندارم بنویسم . برم یه چیزی بخورم ...
نویسنده :
آدی
14:25
بدون عنوان
روي پـــــرده كعــبه اين آيه حك شده اســت: نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ و مـــن . . . هنــــوز و تا هميشــه به همين يك آيــه دلخــوشــــم: " بندگانم را آگاه كن كه من بخشندهي مهــــربانم ! خداوندا نمي خواهم من اين مخلوق انسان_ اين هيولايي كه نامش را خدا دادند من اين مخلوق دست بندگانت را نمي خواهم خدايا اين خداي قتل و غارت را نمي خواهم خدايي را كه در عصر حجر مانده ست كسي را كه براي سيب مرا از خانه اش رانده ست خدايي را كه سگهايش بشر را ميدرند و بر لبش خنده ست . خداي سنگسار و مرگ و اشكاور نمي خواهم خداي صاحبان تخت و درويشان بي باور نمي خواهم . نمي خواهم خدايي را كه لم داده ست بر تختش خدا...
نویسنده :
آدی
2:27
بدون عنوان
معجزه
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادر ش فهمید که برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهی جراحی پرخرج برادرش را بپر دازد. سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت: فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد، قلک را شکست. سکهها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگی از در عقب خارج شد چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخ...
نویسنده :
آدی
15:23




