روزهای شیرین با تو بودن

برای فرزندم مینویسم از چشم انتظاریها و روزهای با هم بودن

برای تو....

برای فرزندم مینویسم. تا بعدها که میخونه بدونه که چقدر منتظرش بودیم.

از شهریور سال 88 .........

 

21 اذر 92 جواب ازمایشم نشون میده که تو اومدی تو دل من عزیزم. خوش اومدی

[ پنجشنبه 21 آذر 1392 ] [ 13:21 ] [ آدی ]

[ ]

دومین بهار



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ جمعه 6 فروردين 1395 ] [ 19:51 ] [ آدی ]

[ ]

پایان هجده ماهگی

مدتهاست نیومدم.یعنی وقت نمیکنم راستش.الانم با موبایلم و نمیذاری به خدا.

هفته ی پیش واکسن 18 ماهگیت رو زدیم رفت تا 6 سالگی.واکسن سختی بود برات.تا فردا عصرش راه نرفتی.

یه عادتی داری که گریه ی ادم رو درمیاره اونم اینکه همش دست ادم رو میگیری و میبری با خودت.حتی وقتی از این ور اتاق بخوای بری اون ور اناق.الانم هزار با اومدی بلندم کردی.

عاشق سی دی پیرمرد مهربونی.

تا الان زحمت حرف زدن به خودت ندادی.دریغ از یه کلمه!!!! فکر کنم به من رفتی.هر چی باهات حرف میزنم انگار نه انگار.حسرت یه مامان گفتن مونده به دلم.فکر کنم تخم کفتر واجبی هههههه

در کل عشق منی.با تموم خستگی ها وقتی یه لبخند میزنی همش یادم میره.

اینم برات  بگم که تو مقوله ی بچه داری هیییییییییییچ موردی مثل غذا منو اذیت نکرد.با غذا خوردن واقعا قهری.وزنت  رو اخرین بار 17 ماهگی گرفتیم که 10.300 با لباس بودی قدت هم 83.

شدیدا ممه ای هستی.میخوام اگه دلم اومد عید از شیر بگیرمت.بلکه غذا بخوری.

دیگه نمیذاری جدی جدی بنویسم.فدات بشم مامان.اگه اشتباه دارم واسه اینه با موبایلم و صفهه هی وول میزنه نمیبینم چی مینیسم‌به بزرگی خودت ببخش

[ چهارشنبه 21 بهمن 1394 ] [ 21:54 ] [ آدی ]

[ ]

یه سال گذشت

تولدت گذ شت. ولی نتونستم برات تولد,بگیرم.از,واکسن یک سالگیت که برمیگشتیم خوردیم زمین.دست من شکست و راهی اتاق عمل شدم و دو تیکه پلاتین شد,مهمون ناخونده ی دستم و پای تو هم مو برداشت و گچ گرفته شد.خدا رو شکر پای تو دوهفته تو گچ موند,و الان عین فرفره داری راه میری ولی دست من همچنان تو گچه و از بغل کردن تو محرومم.خیلی روزای سختیه.دیروز یعنی ده شهریور هم یهو اریون گرفتی!!! دکتر گفت عوارض واکسنه.کاش زودتر بگذره و بتونم برات تولد بگیرم عزیزم

[ پنجشنبه 12 شهريور 1394 ] [ 20:07 ] [ آدی ]

[ ]

عید همه مبارک

اولین بهار رو دیدی عزیزم. 

امسال با وجود تو بهار رنگ و بوی دیگه ای داره برای من 

[ سه شنبه 4 فروردين 1394 ] [ 11:24 ] [ آدی ]

[ ]

پایان هفت ماهگی

عشق مامان 

خیلی وقته چیزی ننوشتم. انقدر سرگرمتم که واقعا وقت نمیشه 

خیلی شیطون بلا شدی. عین کماندوها به همه جای خونه سرک میکشی.هنوز نمیشینی ولی قشنگ سینه خیز میری. از دیروز فیگور چهار دست و پا رو میگیری ولی نیمتونی حرکت کنی. 

امروز دیدم که مروادیدت تو دهنت اومده بیرون 

دیگه کیاوش بی دندون نیستی عشقم 

الانم من تو اشپزخونه رو میزم تو هم تو روروئک داری ویراژ میدی

غذا خیلی خیلی کم میخوری. 

اصلا وزن نگرفتی تو این یه ماه و نیم . دکتر برات ازمایش نوشت که خدا رو شکر همه چی خوب بود. حالا چرا نمیخوری نمیدونم. 

شدیدا به من وابسته ای و اصلا نمیتونم از جلوی چشات دور شم 

الانم داری نق میزنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی که چرا به تو توجه نمیکنم 

اینم اخرین عکست واسه هفته پیش

 

[ پنجشنبه 21 اسفند 1393 ] [ 16:44 ] [ آدی ]

[ ]

یه عالمه نوشتم پریددددددددددددددددددددددد

 

شنبه بردمت دکتر و گفت خدا رو شکر عفونتت برطرف شده ولی باید مواظبت باشم. 

یه خبر جدیدددددددددددددددددددد

غذا خور شدی جیگر من

اولین قاشق فرنی رو تو 104 روزگی تو تاریخ 27 ابان خوردی قربونت برم 

خیلی زود شروع کردی غذا خوردن رو. اونم به تشخیص دکترت که برای رفلاکست زودتر شروع کرد که از بین بره 

. اب سیب و اب لیمو شیرین هم بهت میدم که خیلی هم دوست داری. دیگه قشنگ با پلی  جیمت بازی میکنی  و  با اویز بالای تختت که خیلی حال میکنی. 

هر روز داری همه رو عاشق تر میکنی 

من که دیگه دیونه ت شدم

پارسال تو همین روزا بود که داشتم بدنم رو اماده پذیرایی از وجودت میکردم.

روزهای پر از استرس از اینکه میای؟ من رو لایق مادر شدن میکنی؟ 

خدا رو شکر که اومدی و شدی همه چیز من 

هر چقدر شکر کنم خدا رو کمه 

وقتی با چشمات دنبالم میکنی و توجهی که به من میکنی به هیج کی نمیکنی تمام اون روزهای سخت انتظار فراموش میشه .

قریونت برم من . داری بیدار میشی . باز میام 

اینم عکس همین امروزته عزیزم 

[ پنجشنبه 29 آبان 1393 ] [ 22:07 ] [ آدی ]

[ ]

حال این روزا

عشق مامان. جمعه هفته ی پیش بود که خاله زنگ زد گفت فردا یعنی شنبه هیت باباجی اینا برنامه داره بیا بریم. منم به باباجی گفتم و قبول کرد که مارو ببره تهران.(عکست روهم توپست قبل گذاشتم)اونحا یه ذره ابریزش بینی داشتی که همه میگفتن چیزی نیست. ولی من رسیدم کرج بردمت دکترت.طبق  معمول شلووووووووووووووغ بود. نزدیک دو سه ساعت نشستم تا نوبتمون شد.رفتم دکتر همین که گوشی رو گذاشت گفت چرا این بچه رو بردی بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهت دارو داد و گفت 6 روز بعد عکس از ریه ات بندازم.یه سکته ناقص کردم. دارو هات رو دادم .پنجشنبه خونه مامان جی بودذم همین که اومدم عوضت کنم دیدم ای واااااااااااااااااااااااااااااااای چرا تو پی پی خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که چیزی نمیخورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه فرداش دگترت تو درمانگاهش شیفت بود رفتبم و ازمایش داد ولی گفت حساسیت به پروتین گاویه!!! ولی من که چیزی نمیخوردم!!!

یکشنبه صبح بیدار شدیم ورفتیم رادیولوژی و از اون قفسه ی سینه ی نازت عکس انداختن. جواب ازمایشت رو هم گرفتم تو رو گذاشتم پیش مامان جی و رفتم دکتر

منشی دکتر اومد گفت خون همون پروتین گاوی بوده ولی برای ریه ت باز دارو دادن و گفت اقای دکتر شنبه اول وقت ببرمت معاینه کنه. گفتم جواب عکسش خوب نیود؟؟؟ گفت نه

وای که من دست و پام شل شد. 

اومدم خونه سریع رفتم تو نت اون اصلاحات رو سرچ کردم دیدم الهی که مادر به قربونت بره ریه هات عفونت کردهگریه

قربون اون شکل ماهت برم من . اخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه این روزا اصلا حال خوبی ندارم. همش نگرانم.تا شنبه بشه و ببرمت دکتر. 

مامان خوب شده باش .باشه؟

قول بده 

ای خداااااااااااااااااااااااااااا خودت مواظب این طفل معصوم من باش 

گریه

[ سه شنبه 20 آبان 1393 ] [ 17:50 ] [ آدی ]

[ ]

مادر یعنی ...

مادر یعنی استرس

مادر یعنی اضطراب

مادر یعنی دغدغه

 

[ دوشنبه 19 آبان 1393 ] [ 20:43 ] [ آدی ]

[ ]

اولین نذر

دیروز بالاخره به ارزوم رسیدممم

[ يکشنبه 11 آبان 1393 ] [ 12:50 ] [ آدی ]

[ ]

ناب ترین لحظه ی زندگی من



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ پنجشنبه 24 مهر 1393 ] [ 15:08 ] [ آدی ]

[ ]

اخم و خنده

 اینم دو تا عکس از اخم و خنده 

اخمت برای هفت زوزگیته که به اخم کیاوش مشهور شد اینم برای دو ماهگیت

[ چهارشنبه 23 مهر 1393 ] [ 21:18 ] [ آدی ]

[ ]

اولین خنده با صدا

قربونت برم امروز اولین خنده ی صدا دارت رو کردی و دل من رو بردییییییییییییییییییییییییییی

میخواستم بخورمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت  اون لحظه

بازم بخند برای مامان 

[ چهارشنبه 23 مهر 1393 ] [ 14:53 ] [ آدی ]

[ ]

ختنه

امروز رفتیم و ختنه شدی جانه مادر.یکی از کابوس هام بود که خدا رو شکر تموم شد.وقتی از من گرفتنت و بردنت خیلی گریه کردی...منم پشت در اتاق گریم گرفته  بود.فدات بشم که وقتی دادنت بغلم هق هق میکردی که قلبم با هر هق هقت میگرفت.بهم گفته بودن اولین ادرارت دردناکه.منم از وقتی اومدم خونه منتظر گریه بودم.چک میکردم که ببینم یه وقت خونریزی نکنی.بازت گذاشته بودم که راحت باشی یه همون موقع جیشت رو کردی و خدا و صد هزار بار اصلا هم گریه نکردی.الانم خوابی و داری شیر میخوری.ایشالله دیگه اذیت نمیشی این مرحله هم به سلامتی سپری شد.

[ سه شنبه 22 مهر 1393 ] [ 21:52 ] [ آدی ]

[ ]

ختنه

امروز رفتیم و ختنه شدی جانه مادر.یکی از کابوس هام بود که خدا رو شکر تموم شد.وقتی از من گرفتنت و بردنت خیلی گریه کردی...منم پشت در اتاق گریم گرفته  بود.فدات بشم که وقتی دادنت بغلم هق هق میکردی که قلبم با هر هق هقت میگرفت.بهم گفته بودن اولین ادرارت دردناکه.منم از وقتی اومدم خونه منتظر گریه بودم.چک میکردم که ببینم یه وقت خونریزی نکنی.بازت گذاشته بودم که راحت باشی یه همون موقع جیشت رو کردی و خدا و صد هزار بار اصلا هم گریه نکردی.الانم خوابی و داری شیر میخوری.ایشالله دیگه اذیت نمیشی این مرحله هم به سلامتی سپری شد.

[ سه شنبه 22 مهر 1393 ] [ 21:52 ] [ آدی ]

[ ]

واکسن دو ماهگی

فدای شکل ماهت بشم.امروز واکسن دو ماهگیت رو زدی.عین یه شیر مرد بودی پسرم‌.فکر میکردم خیلی گریه کنی ولی تو عین یه مرد بود گل پسرم‌.بعدش رفتیم خونه مامانجی.چون استامینوفن میخوری بی حال بودی.عین یه موش.دلم برات سوخته بود.عصری که اومدیم خونه و با هم تنها شدیم شدی همون شیر بیشه ای که بودی ‌‌...فدای شکل ماهت.با موبایل خیلی سخته.اجازه هم که نمیدی لب تاپ بیارم.فعلا همین هم خوبه...یادت که نرفته عاشقتم؟؟

[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 19:28 ] [ آدی ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد