روزهای شیرین با تو بودن

برای فرزندم مینویسم از چشم انتظاریها و روزهای با هم بودن

برای تو....

برای فرزندم مینویسم. تا بعدها که میخونه بدونه که چقدر منتظرش بودیم.

از شهریور سال 88 .........

 

21 اذر 92 جواب ازمایشم نشون میده که تو اومدی تو دل من عزیزم. خوش اومدی

برادر شدی

عشقم ۲۷ خرداد خواهرت به دنیا اومد.خدا رو شکر خیلی خیلی خوب برخورد کردی و هیچ اذیتی نشدی.خیلی دوسش داری.اسم خواهرت رو گذاشتیم روشنک‌.الانم جفتتون خوابید ولی از یه ساعت دیگه روشنک بیدار میشه تا خود صبح‌.خیلی دوستتون دارم فرشته های من 
15 تير 1396

بدون عنوان

سلام نفسم.الان که مینویسم تازه خوابیدی.خیلی خیلی شیرین شدی و دل و دین منو بردی.هنوز حرف نمیزنی ولی یه چیزای میگی.ولی همه ی خواسته هات رو میفهمونی.داری داداش بزرگه میشی.خدا برات یه خواهر از بهشت فرستاده تا همیشه پشت و پناهت و غمخوارت باشه‌.الان هفته ی ۱۵ بارداری هستم‌.بارداری کاملا غافلگیر کننده. از خدا میخوام که تو بتونی با این تغییر توی زندگیت راحت کنار بیای.تو همه ی زندگی منی.عاشقانه میپرستمت 
16 دی 1395

پایان هجده ماهگی

مدتهاست نیومدم.یعنی وقت نمیکنم راستش.الانم با موبایلم و نمیذاری به خدا. هفته ی پیش واکسن 18 ماهگیت رو زدیم رفت تا 6 سالگی.واکسن سختی بود برات.تا فردا عصرش راه نرفتی. یه عادتی داری که گریه ی ادم رو درمیاره اونم اینکه همش دست ادم رو میگیری و میبری با خودت.حتی وقتی از این ور اتاق بخوای بری اون ور اناق.الانم هزار با اومدی بلندم کردی. عاشق سی دی پیرمرد مهربونی. تا الان زحمت حرف زدن به خودت ندادی.دریغ از یه کلمه!!!! فکر کنم به من رفتی.هر چی باهات حرف میزنم انگار نه انگار.حسرت یه مامان گفتن مونده به دلم.فکر کنم تخم کفتر واجبی هههههه در کل عشق منی.با تموم خستگی ها وقتی یه لبخند میزنی همش یادم میره. اینم برات  بگم که تو مقوله ی بچه د...
21 بهمن 1394

یه سال گذشت

تولدت گذ شت. ولی نتونستم برات تولد,بگیرم.از,واکسن یک سالگیت که برمیگشتیم خوردیم زمین.دست من شکست و راهی اتاق عمل شدم و دو تیکه پلاتین شد,مهمون ناخونده ی دستم و پای تو هم مو برداشت و گچ گرفته شد.خدا رو شکر پای تو دوهفته تو گچ موند,و الان عین فرفره داری راه میری ولی دست من همچنان تو گچه و از بغل کردن تو محرومم.خیلی روزای سختیه.دیروز یعنی ده شهریور هم یهو اریون گرفتی!!! دکتر گفت عوارض واکسنه.کاش زودتر بگذره و بتونم برات تولد بگیرم عزیزم
12 شهريور 1394

پایان هفت ماهگی

عشق مامان  خیلی وقته چیزی ننوشتم. انقدر سرگرمتم که واقعا وقت نمیشه  خیلی شیطون بلا شدی. عین کماندوها به همه جای خونه سرک میکشی.هنوز نمیشینی ولی قشنگ سینه خیز میری. از دیروز فیگور چهار دست و پا رو میگیری ولی نیمتونی حرکت کنی.  امروز دیدم که مروادیدت تو دهنت اومده بیرون  دیگه کیاوش بی دندون نیستی عشقم  الانم من تو اشپزخونه رو میزم تو هم تو روروئک داری ویراژ میدی غذا خیلی خیلی کم میخوری.  اصلا وزن نگرفتی تو این یه ماه و نیم . دکتر برات ازمایش نوشت که خدا رو شکر همه چی خوب بود. حالا چرا نمیخوری نمیدونم.  شدیدا به من وابسته ای و اصلا نمیتونم از جلوی چشات دور شم  الانم داری نق میزن...
21 اسفند 1393

بدون عنوان

یه عالمه نوشتم پریددددددددددددددددددددددد   شنبه بردمت دکتر و گفت خدا رو شکر عفونتت برطرف شده ولی باید مواظبت باشم.  یه خبر جدیدددددددددددددددددددد غذا خور شدی جیگر من اولین قاشق فرنی رو تو 104 روزگی تو تاریخ 27 ابان خوردی قربونت برم  خیلی زود شروع کردی غذا خوردن رو. اونم به تشخیص دکترت که برای رفلاکست زودتر شروع کرد که از بین بره  . اب سیب و اب لیمو شیرین هم بهت میدم که خیلی هم دوست داری. دیگه قشنگ با پلی  جیمت بازی میکنی  و  با اویز بالای تختت که خیلی حال میکنی.  هر روز داری همه رو عاشق تر میکنی  من که دیگه دیونه ت شدم پارسال تو همین روزا بود که داشتم بدنم رو اماده ...
29 آبان 1393

حال این روزا

عشق مامان. جمعه هفته ی پیش بود که خاله زنگ زد گفت فردا یعنی شنبه هیت باباجی اینا برنامه داره بیا بریم. منم به باباجی گفتم و قبول کرد که مارو ببره تهران.(عکست روهم توپست قبل گذاشتم)اونحا یه ذره ابریزش بینی داشتی که همه میگفتن چیزی نیست. ولی من رسیدم کرج بردمت دکترت.طبق  معمول شلووووووووووووووغ بود. نزدیک دو سه ساعت نشستم تا نوبتمون شد.رفتم دکتر همین که گوشی رو گذاشت گفت چرا این بچه رو بردی بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بهت دارو داد و گفت 6 روز بعد عکس از ریه ات بندازم.یه سکته ناقص کردم. دارو هات رو دادم .پنجشنبه خونه مامان جی بودذم همین که اومدم عوضت کنم دیدم ای واااااااااااااااااااااااااااااااای چرا تو پی پی خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ک...
20 آبان 1393